بازي روزگار

بازي روزگار را نمي فهمم. من تو را دوست مي دارم و تو ديگري را و ديگري مرا. …….. و همه ما تنهاييم. اين عبارت رو يكي از شاگرداي بسيار عزيزم براي من آف گذاشت. من كه خيلي خوشم اومد. براي هر كسي هم كه گفتم يا اس ام اس كردم خيلي پسنديد و اين شد كه طبق معمول تخيل كردم كه راز جاذبه اين عبارت چيست؟

اجازه بدين به قول استاد عزيزم آقاي دكتر رفيع پور اين عبارت رو فرماليزه كنم تا كار آناليز ساده تر شود. قضيه از اين قرار است: الف, ب را دوست دارد. ب, ج را دوست دارد و ج, الف را. اين سه نفر هر كدام يك نفر را دوست دارند و در عين حال هركدام هم توسط يك نفر دوست داشته مي شوند. يعني قاعدتا هم بايد نياز دوست داشتن شان ارضا شده باشد و هم نياز به دوست داشته شدن.

ولي ظاهرا اينجور نيست. نياز به دوست داشته شدن هيچيك از اين سه نفر برآورده نشده است. چون احساس تنهايي مي كنند. پاي درد دل هر كدام از آنها كه بشيني طوري حرف مي زنند كه انگار هيچكسي در اين جهان آنها را دوست ندارد. يعني تمام جهان را در همان يك نفر خلاصه كرده اند.

اين آدمها خودشان را با داشته هايشان تعريف نمي كنند. آنها بيشتر به فكر آن چيزها و كساني هستند كه ندارند. زندگي را با تعداد كساني كه آنها را دوست ندارند تعريف م يكنند نه آنها كه دوستشان دارند. من معتقدم اصلا تنهايي معادل خوبي براي حس و حال اين سه نفر نيست. آنها در حقيقت مغبون هستند. احساس مي كنند وارد معامله اي شده اند كه يكطرفه است و احساس باختن مي كنند. جالب اينكه در گرفتن تراز دوستي فقط به معاملاتي كه در آن ضرر كرده اند توجه مي كنند نه كل معاملات.

اوج خودخواهي انسان در اين عبارت (كه من همه اش دوست دارم فكر كنم شعري است از منوچهر آتشي است) در تركيب عبارات آن است. شعر مي توانست اينگونه باشد:

بازي روزگار را نمي فهمم ديگري مرا دوست دارد و من تو را و تو ديگري را.

اينجوري خواننده احساس مي كرد شاعر دلش براي ديگري بيشتر مي سوزد تا خود.

نكته جالب ديگر نزديك بيني و كند ذهني آدمي در اين شعر است. اين درست است كه هيچكدام از آنها مستقيما توسط طرف مقابلشان دوست داشته نمي شوند ولي همه با يك واسطه محبوب طرف مقابلشان هستند. آنها نزديك بين هستند و حلقه هاي دووور دوست داشتن را در نمي يابند. كند ذهن هستند چون در نمي يابند كه خود محبوب محبوب محبوب خود هستند.

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید