بر باد رفته

اين هفته هفته بزرگداشت مقام معلم است. اجازه بدين سه سوال بپرسم. شما چند نفر رو مي شناسيد كه مي خواهند معلم بشوند؟ به نظر شما چند درصد از دانش آموزان دوست دارند معلم بشوند؟ فكر مي كنيد چند درصد از معلمها دوست دارند بچه هايشان معلم بشوند؟ پاسخ اين سوالها به خوبي شان و مقام بر باد رفته معلم را در جامعه نشان مي دهد. كساني كه بايد گروه مرجع فرزندان اين مرزو بوم باشند و فرزندان ما بايد درس علم و ادب از انها بياموزند شان و منزلت شايسته اي در نزد مخاطبان ندارند. روانشناسي ارتباطات مي گويد اگر فرستنده پيام در نزد گيرندگان محبوبيت داشته باشد ضريب نفوذ پيام او در بين آنها بيشتر خواهد بود. تصور كنيد معلمهاي ناراضي و نامحبوبي را كه دارند به فرزندان ما درس مي آموزند. اگر معلمهاي جامعه اي ناراضي باشند هيچ اميدي به آباداني آن جامعه نيست.

 

استاد مرجع

ناسپاسي است كه از محبوبترين معلم زندگي ام در اينجا نام نبرم. آقاي صديق اورعي استاد گروه علوم اجتماعي دانشگاه فردوسي. كسي كه از يك دانشجوي بي رغبت و بي سواد و سردرگم رشته علوم اجتماعي يك فارغ التحصيل شيفته جامعه شناسي ساخت. من قصد انشا نوشتن ندارم ولي احساس مي كنم ايشان براي من الگوي ايده آل جامعه شناسي هستند. تا بحال هيچكسي را نديده ام كه كاربرد جامعه شناسي را بتواند به قدر ايشان در امور مختلف زندگي اجتماعي سياسي و فرهنگي ما آدميان نشان دهد (شايد استاد فاضل آقاي دكتر رفيع پور از اين لحاظ با ايشان برابري كند). نگاه مثبت و سازنده آقاي اورعي به همه چيز و همه كس براي من بسيار بسيار بسيار آموزنده بوده است. من همواره دوست داشتم و دارم مثل او بشوم. هيچكس نمي تواند اوج ارادت من را نسبت به اين مرد حدس بزند. مصاحبت با ايشان هميشه براي من آموزنده است حتي اگر مدت همصحبتي مان خيلي كوتاه باشد. وقتي فرار دانشجويان را از كلاسهاي اختياري ايشان مي بينم ياد دكلمه شاملو در كاشفان فروتن شوكران آنجا كه حسرت گاليله را از ناتواني در مجاب ساختن مردم در گردش زمين به دور خورشيد به تصوير مي كشد:

من درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چيزي نظير آتش در جانم

پيچيد.

سرتاسر وجود مرا گويي

چيزي به هم فشرد

تا قطره اي به تفتگي خورشيد

جوشيد از دو چشمم.

………..

اي كاش مي توانستم

خون رگان خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگريم تا باورم كنند.

اي كاش مي توانستم

-يك لحظه مي توانستم اي كاش-

بر شانه هاي خسته خود بنشانم

اين خلق بي شمار را

گرد حباب خاك بگردانم

تا با دو چشم خويش ببينند

كه خورشيدشان كجاست

و باورم كنند.

اي كاش

مي توانستم.

 

پيچ خطرناك و خطر سقوط در دره

پاييز و زمستان سالي كه گذشت من دو تا كلاس آمادگي كنكور ارشد جامعه شناسي تدريس مي كردم. تدريس در اين كلاسها لذتبخش ترين خاطره آموزشي من است. جالب اين كه هر سال اين خاطره تكرار مي شود و هر بار با لذتي بيش از پيش. يك كلاس لبريز از چشمهاي جستجوگر و مشتاق. مالامال از انرژي مثبت. نگاه هايي سرشار از محبت. كلاسي كه كمتر كسي به ساعت خود نگاه مي كند. كلاسي كه كمتر كسي بعد از يكساعت و نيم نشستن هي پشت سر هم مي گويد استاد خسته نباشيد. كمتر كسي براي نمره خواهش مي كند. انگار هيچ كس متاهل نيست. هيچ كس بچه ندارد. هيچ كس در شهرستان زندگي نمي كند. هيچ كس با همسرش اختلاف ندارد. كلاسي كه كمتر فرصت نفس كشيدن پيش مي آيد. كلاسي كه هميشه فرصت براي پاسخ گفتن به سوالات افراد وقت كم مي آيد. كلاسي كه حتما تعدادي در آن هستند كه منابع جنبي را مطالعه كرده اند. تمرينات آمار و روش را حل كرده اند.

اين كلاسها با تمام خوبيهايي كه دارند كاركردهاي منفي و پنهاني هم دارند كه گاهي وقتها تعادل مرا بر هم مي زند. اين شاگرداي خوب استانداردها و انتظارات مرا از ديگر كلاسها بالا مي برند. بعد از اين كلاسها تدريس در هيچ كلاسي لذتبخش نيست.

اين هفته هفته اشك و لبخند بود. بعضي از اين شاگرداي خوب با رتبه هاي خوب خودشان انرژي مضاعف به من هديه دادند و بعضي ديگر عليرغم تلاشهاي سنگيني كه داشتند رتبه هايشان خوب نشد. چه گريه هايي كه توي اين چند شب از پشت تلفن شاهد بوده ام. پارادوكس شادي و اندوه.

كمتر كسي هست كه بخواهد قبول كند اين نتيجه چه خوب چه بد حاصل مجموعه تلاشهايي است كه در اين مدت كرده و نكرده است. آنها

  • فقط به ياد زحمتهايي مي افتند كه كشيده اند نه زحمتهايي كه نكشيده اند.
  • آنها فقط به زحمات خودشان فكر مي كنند نه زحمات ديگران.
  • حتي همين الان كه دارند اين يادداشت را مي خوانند مفهوم زحمت را به درس خواندن و تست زدن محدود مي كنند. در حاليكه به نظر من زحمت گستره يي وسيع تر دارد. كمتر كسي در اين مدت روحش را نوازش مي داد.

يكي از اين شاگرداي عزيز كه در امتحان شركت نكرد حرف بسيار جالبي زد.پرسيدم چرا امتحان ندادي؟ جواب داد آقاي حيدري من دلم نمي خواد از مطالعه نظريه هاي جامعه شناسي متنفر بشم. من دلم مي خواد از خوندن كتاب ريتزر لذت ببرم. من وقتي براي كنكور درس مي خونم حتي از اتاقي كه توش درس مي خونم متنفر مي شم چه رسد به كتابي كه دارم مطالعه اش مي كنم. اين حرفاش خيلي به دلم نشست.

بچه هايي كه توي اين مدت بطرز وحشتناكي درس خوندند چه آنهايي كه رتبه شان خوب و چه آنهايي كه رتبه شان بد شد به خودشان رحم نكردند. به روحشان. به علايق شان. شايد من هم در اين اتفاق سهيم هستم. شايد كه نه حتما. بايد راه حلي پيدا كنم. آنها كه رتبه شان خوب نشده است فقط نيمه خالي ليوان وجودشان را مي بينند. انگار فراموش كرده اند خود امسال شان با خود پارسال تفاوت زيادي پيدا كرده است.

در اين چند روز به غير از يكي دو نفر كه رتبه شان زير 10 شده است تقريبا هيچ كس را نديدم كه آرامش داشته باشد. همه نگران و مضطرب كه نتيجه نهايي چه خواهد شد. من نمي دانم چه عجله اي بر روح و روان اين طفلكهاي بي گناه غالب شده است. از محسن مخملباف يه نكته خيلي جالب به ياد دارم كه شعر سعدي را دستكاري كرده است:

هر چه نصيب است نه آن مي دهند       گر نستاني به از آن مي دهند.

واقعا چه فرقي مي كند شما در 25 سالگي فوق ليسانس بشويد يا 26 سالگي. 30 يا 31؟ حالا بماند اين نكته مهم كه آن ارض موعودي كه شما به دنبالش هستيد با دكترا هم حاصل نخواهد شد. شادي و سعادت از درون مي جوشد عزيز من نه از بيرون. هيچ كس و هيچ چيز غير از خود ما (انديشه و طرز تلقي ما از خود و از جهان از فلسفه وجود) ما را خوشبخت نخواهد كرد. ولع ارتقاء (به قول استاد عزيزم آقاي دكتر رفيع پور) دارد همه را افسرده مي كند. هنوز انتخاب رشته فوق ليسانس نكرده هوس دكترا؟ به كجا چنين شتابان؟ اين حرف استاد مرجع گرامي هيچوقت يادم نمي رود اجازه بده اول آموخته هاي ليسانس ات خوب هضم بشود و چاله چوله هاش معلوم بشود بعد به فكر فوق ليسانس باش. اين سرعت جنون آميز است. جاده دوطرفه است. پيچ خطرناك. خطر سقوط در دره. شما رو خدا مواظب باشيد. حالا خودتان به جهنم مواظب همراهانتان (پدر و مادر براي مجردها و همسر و بچه براي متاهل ها) باشيد.

اشتراک گذاری:

2 دیدگاه

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

  • با سلام و احترام آقای دکتر
    من متولد سنگان و دانش آموز ممتاز منطقه خواف بودم با رتبه خیلی عالی فردوسی قبول شدم آن هم به اصرار خانواده دبیری رو انتخاب کردم البته رشته های دیگر و دانشگاهها بهتر رو هم تو انتخاب رشته قبول شدم حالا بماند. ..
    لیسانسم رو از دانشگاه فردوسی گرفته ام سال 80 چون بورسیه آموزش وپرورش بودم همان سال 76 كه قبول شدم جذب شدم
    فوق لیسانسم رو بخاطر خانواده عقب انداختم به خاطر شوهرم و وجود بچه بعد از دو سالگی فرزندم سه مرتبه دانشگاه شرکت کردم رتبه خوبی کسب نکردم چون دیدم زمان رو از دست میدم دانشگاه آزاد شرکت کردم آنهم زمانی که شنیدم قوچان رشته ما رو آورده بازم بخاطر خانواده از رفتن به دانشگاهی مثل تهران ویا… صرف نظر کردم فوق لیسانسم رو سال 90 گرفتم دو ساله دکترا شرکت میکنم البته نخوندم وکلاسی هم نرفتم دکترای آزاد رو امسال به اصرار شرکت کردم ؤ تهران واحد مرکز قبول شدم الان مانده ام چیکار کنم ترم قبل رو نرفتم بخاطر همسرم ولی به دلایلی اصرار کردم بروم البته هزینه اش زیاده ولی می تونم هزینه اش رو بدم. الان موندم چیکار کنم تا شنبه وقت دارم واسه ثبت نام برم . یک طرف خانواده یک طرف آرزوی که بخاطر خانواده بارها از آن گذشتم.
    ولی نمیدونم اصلا نمیتونم بهش فکر نکنم چون از دوران دانش آموزی فکر ؤ آرزوم همین بود. فکرم آرام نمیشه … آخه با خودم فکر میکنم اگه امسال نروم باز معلوم نیس کی بتونم شرکت کنم چون رشته ما رو آزاد تو خراسان نداره فردوسی هم که قبول شدنش سخته. با توجه به اینکه خیلی از خودم گذشتم دیگه خسته شدم بازم صبر کنم
    نمیدونم چه حسی منو به نوشتن این نامه تشویق کرد شاید ارادتی که دورادور به عنوان یک همکار و استاد موفق به شما دارم البته دانشجوی شما نبودم ولی شما رو می شناسم از تعاریف دیگران از کارهای علمی شما و از صحبت دانشجویانی که با شما بوده اند والان با اونا همکاریم. براتون آرزوی موفقیت می کنم .
    از اینکه وقت شما رو گرفتم واقعا شرمنده ببخشید .
    اگه دوست داشتین لطف کنید یه راهنمایی بکنید
    با تشکر فراوان

    • سلام. ممون از لطف شما و همه شاگردای خوب دور و نزدیک. راستش را بخواهید من اعتقاد دارم ریختن آنهمه پول توی جیب این اساتید بیسواد برای دکتر شدن و صرف این عمر گرانمایه در راه و بیراه تهران – شهرستان در کنار جدایی از همسر و فرزند اصلا ارزش ندارد. به نظر من قبل از هرچیز باید خودشناسی بکنید که چه چیزی در درون شما هست که وادارتان به این کار م یکند؟ آیا واقعا در دکتر شدن و سواد دکترا چنین جاذبه ای وجود دارد یا نه دافعه شرایط فعلی است که شما را ترغیب به این کار م یکند.

دیدگاهتان را بنویسید