تداعی

تو چه وقتايي بيشتر ياد من مي افتي؟ سوال جالبي بود. وقتايي كه حرم برم. يا خيلي دور باشم ازت. وقتي كه خيلي دير بشه. گاهي كه محو تماشاي جنگل و كوه و دريا باشم. توي پاييز طرقبه و شانديز و كنگ. وقتي غرق زمزمه هاي روح نواز ماركوت بيگل در چيدن سپيده دم شاملو باشم. صبحا وقتي شادي سپيدارهاي باغ ملك آباد رو از وصل آفتاب مي بينم. غروبا وقتي از پژوهشكده بر مي گردم و مبهوت غروب قرمز و طلايي وكيل آباد مي شم. عصر جمعه گذشته كه فيلم باباتو ديدم آيدا رو تماشا كردم. شربتهاي نذري كه تو شهر خوردم هم طعم تو رو مي داد. امروز ظهر كه آوازهاي سرزمين مادري ام بهمن قبادي رو تماشا كردم و از سرما يخ زدم تو رو توي كوههاي پر برف كردستان ديدم. از شجريان و محمد اصفهاني گرفته تا افشين و آليش همه تو رو ياد من مي آرند. خيلي قاطي پاطي يه نه؟ سوال جالبي كردي. اولش فكر مي كردم هيچ نظمي در تداعي تو وجود نداره. احساس مي كردم نمي شه قاعده زيريني رو كه منجر به تداعي تو مي شه كشف كرد. ولي وقتي بيشتر تامل كردم ديدم نه. توي همه اين حالات يه چيز مشترك وجود داره. من وقتي تنها مي شم ياد تو مي افتم. و وقتي ياد تو مي افتم تنها تر مي شم. تنهايي آدمها بر حسب تعداد آدمهايي كه دور و برمان هست سنجيده نمي شه. مهم تعداد كساني است كه نيستند.

به من نگو دوستت دارم كه زيادي باورم مي شه.

روز شنبه كتابم رو كه ديگه داره آخرين دردهاي قبل از تولدش رو تحمل مي كنه به يه دوست عزيز نشون دادم. بي آنكه ورقي بزند پرسيد اينايي كه نوشتي همه اش گردآوريه ديگه. نه؟ بعد از تعريف و تمجيدهاي خانم دكتر زنجاني زاده كه منو به اسمونها برده بود احساس كردم مستقيم از اوج آسمونها با كله سقوط كردم قعر زمين. جواب دادم تقريبا همينه كه شما مي فرماييد. بعد از اينكه اين دوست عزيز رفت به حال خودم فكر كردم. احساس كردم منشاء درد يه جاي ديگه است. اين تعريف و تمجيد دوستانه كه آدم رو آسيب پذير مي كنه نه گوشه و كنايه دشمنان. اين تخيلات هم دنباله همون جلسه است:

از من تعريف نكن عزيز. تو خوبي و من در صداقت و خوبي تو ترديدي ندارم اما به من نگو خوبم. نگو ماهم. نگو باهوشم. نگو بهترينم. هيچي نگو. با من عادي باش. در من هيچ چيز غير عادي مثبتي نبين. يا اگه ديدي انگار نه انگار كه ديدي. من ظرفيت اش رو ندارم. چون وقتي تو مي گي من خوبم من احساس مي كنم بهترينم. تو اگه به ام بگي خوشگلم من خيال مي كنم ملكه زيبايي هستم. آره من خيلي زود دور بر مي دارم عزيزم. و فورا آستانه تحملم پايين مي آد. من اگه ندونم كه خوبم راحت تر زندگي مي كنم تا وقتي كه تو بگي و من بفهمم و ديگران نفهمند. تو وقتي ازم تعريف بكني من باورم مي شه و اونوقته كه احساس مي كنم ديگران چقدر كودن اند كه نمي فهمند من چقدر خوب هستم. يادت باشه اگه ادامه بدي بالاخره يه وقتي پيش مي آد كه خود تو هم يادت بره ازم تعريف بكني و اونوقته كه من از دستت عصباني مي شم. پس لااقل بخاطر خودت هم كه شده منو راحت بذار. ببين عزيز حالا كه من اين قدر بي ظرفيت هستم خواهش مي كنم ازم تعريف نكن. حتي خيلي به ام محبت نكن. من دوست داشتن قطره چكاني رو بيشتر دوست دارم تا بارون عشق سيل آسا رو. فاصله ات رو از من حفظ كن. خيلي به ام نزديك نشو. وقتي تو به ام خيلي نزديك مي شي ديگران ازم دور مي شن. من هم از ديگران دور مي شم. من نمي خوام همه رو از دست بدم تا تو رو بدست بيارم. چون من وقتي دور از تو ام ارزشممندترم. تو وقتي دور از مني عزيزتري. با اينحال نمي خوام تو رو از دست بدم تا همه رو بدست بيارم. فقط و فقط فاصله ات رو با من حفظ كن عزيز. منو مال خودت نكن. چون تا مال تو بشم پرت مي شم يه گوشه اي و براي هميشه گم مي شم. من از گم شدن بدم مي آد. من مي خواهم هميشه كمي تا قسمتي پيدا باشم. من بودن دور از تو را بر نبودن در كنار تو ترجيح مي دهم. بودن يا نبودن مساله اين است عزيز. خواهش مي كنم به من نگو دوستت دارم. من كم حافظه ام عزيز. من زود فراموش مي كنم كه اين فقط تو هستي كه من پيش ات اينقدر عزيزم نه همه عالم. ناز نگاه و نوازش كلام تو منو در برابر نگاه سرد و لبهاي ساكت ديگران آسيب پذير مي كنه. آخه من دلم مي خواد ديگران رو با تمام سردي كه در كلام و نگاه شان هست دوست داشته باشم. من ظرفيت ندارم عزيز. بذار معمولي باشم. من وقتي كه تو منو معمولي مي بيني خودم رو بيشتر دوستت دارم تو رو هم بيشترترتر.

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید