راز يوگا

ديروز غروب از طرف يكي دو نفر از دوستانم به يك جلسه يوگا دعوت شدم. رفتم اما 20 دقيقه دير رسيدم. يك سالن بزرگ تاريك، سه تا شمع نيمه جان، استاد با چند نفر كه لباس سفيد به تن داشتند. كلام گرم و گيراي استاد. سكوت معنويت بخش فضا، اشعار دل انگيز مولانا، سعدي و حافظ، صداي موزون و محرك دف، قطعاتي از آهنگهاي كاست دود عود استاد شجريان چنان جو لطيف و آرامش بخشي ايجاد كرده بود كه اصلا نيازي نبود كه استاد بگويد روح تان را پرواز دهيد، جسم تان را دور بياندازيد، به پاكي بيانديشيد، نور سفيدي را مجسم كنيد، به پاكي سلام كنيد، به پاكان سلام كنيد، به ناپاكان هم سلام كنيد، خودخواهي تان را دور بياندازيد، با خدا حرف بزنيد، با او همنشنين شويد، واقعا نيازي نبود. مي شد بخوبي احساس سبكبالي و سبكباري كرد.
آخر جلسه يكي از خانمهاي حاضر در جلسه كه بعد معلوم شد داروساز است، سوال كرد كه چطور مي شود كه ما اين احساس به‌مان دست مي دهد كه گويي واقعا از جسم مان دور شده ايم روح مان از تن جدا شده است. اين اتفاقات واقعي چطور با علم جور در مي آيد. استاد كه در فيزيولوژي هم تخصص داشت گفت كه اين حالات با اصول شناخته شده علمي جور در نمي ايد. اما خانم دكتر كوتاه نمي آمد و مدام سوال مي كرد.
اينجا بود كه احساس كردم بايد حرف بزنم، از استاد اجازه گرفتم و گفتم. بسياري از امور بخاطر رازانگيز بودن و رازآلود بودنشان آدم را بطرف خودشان مي كشانند و جذاب هستند. نگاه و كنكاش عالمانه و محققانه در آنها حتما رازانگيزي آنها را از بين مي برد و به محض اينكه رازشان مكشوف شد ديگر جذبه اي نخواهند داشت. اين ميل عالمانه دقيقا با لذتي كه از راز مي بريم منافات دارد. چرا ما بايد ته توي هر چيزي را در بياريم. چرا حتما بايد امور جديد را بر دانستني هاي پيشين خودمان منطبق كنيم. چرا در قواعد و آموخته هاي پيشين دستكاري نكنيم.
وقتي بيشتر فكر كردم ديدم اين تمايل شديد به دانستن راز جلوه بارزش در كودكان ديده مي شود. ديده ايد كه وقتي بچه ها با اسباب بازي جديد و متفاوتي مواجه مي شوند،‌اسباب بازي كه به شدت برايشان جذاب و شگفت انگيز است، تلاش مي كنند علت شگفت انگيزي و جذابيت آن را كشف كنند. اين ميل شديد چنان در آنها قوي است كه مي بينيد پس از يكي دو روز كل اسباب بازي شكسته و تجزيه شده و از بين رفته است.
همانجا توي جلسه به يك نتيجه جالب رسيدم نوعي احساس همدلي با سهراب سپهري، نمي دانم ‌اين روزها چرا در امور جاري زندگي سهراب بيشتر برايم تداعي مي شود. به اين شعر عميق خوب دقت كنيد: كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ، كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم. من اين شعر را فبلا بارها و بارها خوانده بودم ولي هيچوقت معنايي به لطافت ديروز ازش برداشت نكرده بودم.
اين روزها روزهاي تولد وبلاگ من است. تولد هميشه با رنج توام است. تابستان سال گذشته بسيار بسيار بسيار بسيار تلخ آغاز شد. آنقدر تلخ كه احساس كردم فقط و فقط و فقط و فقط با نوشتن آرامش پيدا مي كنم. و واقعا هم همينطور شد. وبلاگ علاوه بر همه خوبيها فرصتي در اختيار آدم مي گذارد تا سير تحول روحياتش را از طريق نوشته هايش تحليل محتوا كند. من توي اين يكسال راه بلندي را طي كرده ام. بگذاريد شيريني تولد وبلاگم جمله اي از بودا باشد و يك عكس قشنگ كه سروش عزيزم از آسمان انداخته است. وقتي به زيبايي اين منظره توجه مي كنم احساس مي كنم ما از از زيبايي هاي بسياري غافل هستيم، ما يادمان مي رود نگاه كنيم. ما بسياري از اوقات چشمانمان بسته است. باز هم تاكيد مي كنم ما بايد كليشه زدايي كنيم. قالب هاي ماده شده قبلي لذت زندگي را از ما گرفته اند. نمي گذارند لذت ببريم. هنوز دير نشده است. ما طي اين يكسالي كه از خريدن دوربين مان مي گذرد، تصاوير بسيار قشنگي از غروب، آسمان، ابر و بازي ابر و آفتاب انداخته ايم. باور كنيد آسمان فقط آبي نيست و فقط آبي زيبا نيست. همه چيز زيباست، همه كس زيباست. دوستتان دارم. همه تان را خيلي دوست دارم. اجازه بدهيد شما را نام ببرم و بگويم دوستتان دارم. امير، نادر، مهدي (هر سه تا)، ناصر، مسعود، پويا، پيام، محمد، رضوان، نادي، ليدا، راحله، مريم، محبوبه، سايه، ري‌را، مژگان، ساجده، سيمين و ميتراي عزيز دلم، همه تون رو دوست دارم. مخصوصا تو، تويي كه اسمت يادم نيومد.
اين هم جمله قشنگ و عميق بودا
از همراهي مهر بر مي تراود و از مهر رنج ……. چونان كرگدن تنها سفر كن.
اين هم جلوه‌ای از زيبايی او:

اشتراک گذاری:

1 دیدگاه

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

  • عالی. من هم همیشه احساس می کنم شعرهای سهراب به یوگا و پیدا کردن درون خود ربطداره.

دیدگاهتان را بنویسید