رنج آگاهی

شما چقدر همسرتان يا پدر يا مادرتان را مي شناسيد؟ بچه هايتان را چقدر؟ شما براي اين كار چقدر فرصت داريد؟ چقدر براي آن تلاش مي كنيد؟ خودتان را چقدر مي شناسيد؟ شما بيشتر تحت تاثير چه چيزهايي هستيد؟ چه اموري باعث مي شود حال شما بشود؟ چه چيزهايي حالتان را بد ميكند؟ سهم خود خود شما در اين تبدًل اوضاع و احوال چقدر است؟

يه دوست عزيز تازه از مسافرت برگشته بود. سوال كردم چطور بود. جواب داد: خيلي بد. براي من طبيعي بود اين جواب. چون احساس مي كنم افراد وقتي در يك تعامل مستمر و لاينقطع قرار مي گيرند بيشتر به زير و بم هاي همديگر آشنا مي شوند. و اين آشنايي براي خيلي از آنها رنج آور است. آنها در طول زندگي معمولي روزانه بيش از دو تا سه ساعت بيشتر با هم زندگي نمي كنند. در همان دو تا سه ساعت هم مشغله هاي بسياري وجود دارد تا آنها را از همديگر غافل كند. در حاليكه موقعيتهايي نظير سفر مي تواند چنين امكاني را براي شناختن همديگر فراهم سازد. حتي موقعيتهاي ساده اي نظير خاموش كردن راديو و تلويزيون براي مدتي كوتاه در هنگامي كه دور هم هستيم, ما را براي لحظاتي به خودمان مشغول سازد. مشغوليتي كه غالبا كوچكترها آن را به گير دادن تعبير مي كنند. بزرگترها هم به اين كار متوسل مي شوند تا معايب خود را فراموش كنند. من فكر مي كنم در فرصتهايي اين چنيني كه پيش مي آيد بايد سعي كنيم به اين نكته مهم فكر كنيم كه ديگري ما را چگونه مي بينند؟ آيا ما در چشم آنها همانقدر كه فكر مي كنيم خوبيم خوب هستيم؟ نكند تفسيرهاي ما توهمات ساخته و پرداخته ذهن خودمان باشد.

مادر يكي از همسايه ها در بيمارستان فارابي بستري بود. عصري رفتيم عيادت. داشتيم از بيمارستان بيرون مي آمديم مرد ميانسالي را ديديم كه سخت گريه مي كرد. همراهانش كشان كشان او را از بيمارستان بيرون آوردند. گفتند بيمارشان فوت كرده است. توي راه داشتم به حال و روز آن مرد فكر ميكردم. گريه هايش براي چي بود؟ بخاطر خوبي هايي كه مي توانست بكند و نكرده بود؟ يا بخاطر بديهايي كه مي توانست نكند و كرده بود؟

تنديس مادر و کودک- پارک کوهسنگی مشهد

دلتنگی

اين يادداشت خيلی قشنگ ای ميل يکی از دوستان بسيار بسيار عزيز من است.

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ايستاد و چند شيء رو روي ميز گذاشت. وقتي کلاس شروع شد، بدون هيچ کلمه اي، يک شيشه بسيار بزرگ سس مايونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است؟

و همه موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها رو به داخل شيشه ريخت و شيشه رو به آرامي تکان داد.

سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپهاي گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است؟ و باز همگي موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهاي خالي رو پر کردند.

او يکبار ديگر از پرسيد که آيا ظرف پر است و دانشجويان يکصدا گفتند: “بله”.

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي کرد.

“در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها رو پر مي کنم!”

همه دانجويان خنديدند.

در حالي که صداي خنده فرو مي نشست، پروفسور گفت: ” حالا من مي خوام که متوجه اين مطلب بشين که اين شيشه نمايي از زندگي شماست،

توپهاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند – خدايتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان-

چيزهايي که اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اينها بمانند، باز زندگيتان پاي برجا خواهد بود.

سنگريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان.

ماسه ها هم ساير چيزها هستند- مسايل خيلي ساده.”

پروفسور ادامه داد: “اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بديد، ديگر جايي براي سنگريزه ها و توپهاي گلف باقي نمي مونه، درست عين زندگيتان.

اگر شما همه زمان و انرژيتان رو روي چيزهاي ساده و پيش پاافتاده صرف کنين، ديگر جايي و زماني براي مسايلي که برايتان اهميت داره باقي نمي مونه.

به چيزهايي که براي شاد بودنتان اهميت داره توجه زيادي کنين، با فرزندانتان بازي کنين، زماني رو براي چک آپ پزشکي بذارين.

با دوستان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با اونها خوش بگذرونين.

هميشه زمان براي تميز کردن خانه و تعمير خرابيها هست. هميشه در دسترس باشين.

اول مواظب توپهاي گلف باشين، چيزهايي که واقعاً برايتان اهميت دارند، موارد داراي اهميت رو مشخص کنين.

بقيه چيزها همون ماسه ها هستند.”

يکي از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد: پس دو فنجان قهوه چه معني داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: ” خوشحالم که پرسيدي. اين فقط براي اين بود که به شما نشون بدم که مهم نيست که زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، هميشه در اون جايي براي دو فنجان قهوه براي صرف با يک دوست هست! ”

 حسرت خوبی

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید