سوگ

زلزله فرهنگی
سوگواري دايي امان نداد كه زلزله بم را آنطور كه بايد لمس كنم. احساس مي كنم كه كلمات نمي توانند بيانگر عمق اندوه و تاسف ماها باشند. در اينجور مواقع شاعران و فيلمسازان و نقاشان و عكاسان بايد وارد ميدان بشوند. حالا خوب مي فهمم ما چقدر به هنرمندان نيازمنديم. اجازه بديد يه نكته اي را كه اين دفعه هم از زبان بعضي ها شنيده ام نقد كنم. عده اي مي گويند اين دست تقدير خداوند است و ما نمي توانيم از قضا و قدر الهي فرار كنيم. اولا من معتقدم اين يك برداشت ناصحيح از مفهوم قضا و قدر است. چون همانهايي هم كه زنده ماندند نيز تحت همين قاعده مي گنجند. ثانيا تقدير يك نيرو نيست يك عامل نيست. بلكه يك قاعده است. قاعده ها از اتفاقات اسنتاج مي شوند ولي بر آنها تحميل نمي شوند. من نمي دانم ما كي مي خواهيم از اين نوع تفسير ها دست برداريم. شايد اين نوع تفسيرها براي تسلي عده اي مفيد باشد ولي مطمئنا عده اي را از خدا دور مي سازد. من نمي دانم چرا ما همه اش توي اين آزمون رد مي شويم ولي ژاپني ها نمره شان نوزده يا بيست مي شود. من معتقدم اين نوع ساختمان سازي ها معلول فكر و فرهنگ ناسالم جامعه ماست. زلزله فقط معلول را خراب مي كند. ولي اين فرهنگ ناسالم همچنان بناهاي نامطمئن توليد مي كند. كاش به جاي اين همه زلزله در معلول يك زلزله در علت (فرهنگ جامعه) اتفاق بيافتد.

سوگ دايي
اي كاش مي توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا………
(شعر از شاملو).
در سوگ دايي عزيزم كه چتر محبتش نه تنها پناهگاه من كه غريبه ها نيز بود.
خانه ام ابري است.
يكسره روي زمين ابري است با آن.
ابر بارانش گرفته است.
(شعر از نيما).
اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید