مارمولک

سينما شايد براي خيلي ها نياز به پول، شهرت، ثروت، احترام، قدرت و و و را برطرف نمايد اما براي معدودي از انسانها سينما و بطور كلي هنر جزء ‌معدود جاهايي است كه من يقين دارم نياز به خودشكوفايي را (كه بنابر نظريه مازلو مهمترين و والاترين نياز انسان است) ارضا ميكند. حداقل من يكي چنين تصويري از خودم و سينما دارم.
فيلم مارمولك را موقعي كه مجاز بود ديدم. ديدن كه نه نگاه كردم. نگاه هم نه، تماشا كردم. با تمام حواسم. من هميشه براي انتخاب تماشاگران جشنواره فيلم فجر احترام خاصي قائل هستم. اكثريت قريب به اتفاق آنها ذوق و نگاه هنري جالبي دارند. انگيزه اصلي من از تماشاي اين فيلم اين بود كه ببينم چه چيزي در آن بوده كه توانسته تماشاگران را جذب كند. اين نوشته بيشتر از زاويه جامعه شناسي است.
رضا مارمولك در ابتداي فيلم در نقش دزد قرار دارد. ما با آنكه از دزد بدمان مي ايد ولي همان لحظات اول فيلم با رضا انس مي گيريم، چرا؟ چون يك نفر تصميم گرفته است او را با زور به بهشت بفرستد و ما در برابر زور مقاومت مي كنيم!!! جالب است بهشت كه زيباترين و ارزشمندترين هديه به آدم است حتي اگر به زور باشد آدم در برابرش مقاومت مي كند. مهم اين است كه آدم خودش انتخاب كند. با انتخاب است كه احساس بودن به آدم دست مي دهد. زنداني هاي همراه مارمولك قلب رئوفي دارند. آنها دلشان براي كبوتري كه لاي سيم خاردار بالاي ديوار زندان گير كرده مي سوزد و از آزاد شدن آن توسط رضا مارمولك به وجد مي آيند. پس آنها سنگدل و بي عاطفه و جاني نيستند.
اين اتفاقات از ديدگاه جامعه شناسي يعني كليشه زدايي. فيلم كاري مي كند كه ما با آدمها در خارج از قالب نقشي كه دارند رابطه برقرار مي كنيم. نقش ها در بسياري از مواقع چنان بر ذهن ما اثر مي گذارند كه اجازه برقراري ارتباط دقيق با صاحب نقش را به ما نمي دهند. همين رضا مارمولك را اگر در عالم واقع مي ديديم كسي تحويلش نمي گرفت. هيچكس به عقايد و عواطفش توجه نمي كرد. مارمولكهاي زيادي دور و بر ما هستند كه ما به صرف اينكه برچسب دزد، لات، فقير و و و و و بر آنها زده شده است با آنها ارتباط نداريم. يكي از دايالوگهاي محوري فيلم اين است كه تن آدمي شريف است به جان آدميت نه همين لباس زيباست نشان آدميت. روحاني اول فيلم اين جمله را به ما مي گويد اين يعني اينكه ما بايد مستقل از نقش آدمها در باره شان قضاوت كنيم. كليشه اي برخورد نكنيم. رضا مارمولك انسان است. زشتي و زيبايي لباس (نقش) او نبايد معيار قضاوت ما در باره او باشد. روحاني اول فيلم (حاج رضا) از جمله ادمهايي است كه تحت تاثير لباس و نقش قرار نمي گيرد و مستقل از آنها در مورد رضا مارمولك قضاوت مي كند. درست بر عكس رضا مارمولك كه تحت تاثير لباس و نقش در باره روحاني ها قضاوت مي كند. ما در باره حاج رضا هم مستقل از كليشه ها قضاوت مي كنيم. البته اين لطف كارگردان در حق ماست. چون بسياري از ماها وقتي يك روحاني را مي بينيم بدون اينكه به انديشه‌ها و عبارات و گفتارش و رفتارش توجه كنيم در موردش قضاوت مي كنيم. حاج رضا در اولين صحنه‌ها بدون لباس روحانيت است. او كتاب شازده كوچولو را مي خواند. و مثالهايش را از آنجا مي زند. او معتقد است به عدد انسانها راه است به سمت خدا. او كسي نيست كه به زور بخواهد ادم را به بهشت بفرستد!!! اوج محبت ما نسبت به حاج رضا زماني است كه او ظاهرا دانسته و عامدانه مقدمات فرار رضا مارمولك را از زندان فراهم مي كند.
از لحظه فرار به بعد پرويز پرستويي مدام در دو نقش در نوسان است يكي رضا مارمولك و ديگري حاج رضا. اين مهم نيست كه چه لباسي را پوشيده است. ما نبايد با لباس او در باره او قضاوت كنيم. او در بسياري از اوقات كه لباس حاج رضا را به تن دارد مثل دزدها و الوات رفتار مي كند. اين وصله‌ها اصلا به حاج رضاي اول فيلم نمي‌چسبد. او اين كارها را به قصد توهين به حاج رضاي اول فيلم انجام نمي دهد. او اين كارها را انجام مي دهد چون شخصيت او در بسياري از ابعاد يك جور ديگري شكل گرفته است. بسياري از نگاه‌ها،‌جملات و حركات او ريشه در نحوه اجتماعي شدن او دارد. آدمهاي بيرون همگي در قالب نقش و لباس حاج رضاي جديد در باره او قضاوت مي كنند. هم رانندگان تهراني كه او را سوار نمي كنند و و گاه ماشين را به سمت او مي گيرند، هم جواناني كه در ايستگاه راه‌ آهن به او متلك مي گويند، هم مامور قطار، هم افسر آگاهي و حاجي بازاري هم كوپه اي. هم دل انگيز و مادرش و هم اهالي روستا (هم روستايياني كه حاج رضاي جديد را تحويل نمي گيرند و هم همانهايي كه پشت سرش نماز مي خوانند). عده اي از اهالي روستا آنقدر به لباس حاج رضا اعتماد دارند كه تمام كارهاي او را مثبت تفسير مي كنند. اين يعني تاثير شديد قالب بر محتوا. كليشه بر ذهن. مردم روستا از وقتي مي بينند او واقعا طرفدار ادمهاي مظلوم است (صحنه زد و خورد با شوهر سابق دل انگيز) و به فكر آدمهاي فقير (صحنه هاي كمك رساني به در خانه ها). مجددا به مسجد رو مي آورند و آنجا را دوباره رونق مي بخشند. به نظر من اين در واقع حاج رضاي اول فيلم است كه آدمها را به مسجد مي كشاند. چون حاج رضا مارمولك در بسياري از موارد به حرفايي كه مي زند اعتقاد ندارد. به نظر من زيباترين و تاثير گذارترين صحنه فيلم موقعي است كه حاج رضا مارمولك براي زنداني ها سخنراني مي كند. اين بار آدم حس مي كند حاج رضاي اول فيلم است كه دارد سخنراني مي كند. در اين لحظات روح حاج رضاي اول فيلم در رضا مارمولك حلول كرده است. اين بار حرفايي كه مي گويد طوطي وار نيست.
اين فيلم براي من بسيار آموزنده بود. يكي دو نفر از دوستان بسيار عزيز من در رديف حاج رضاي اول فيلم هستند، با با همان لباس و همان جان. من آنها را بسيار دوست دارم چون به شخصه درسهاي زيادي از آنها ياد گرفته‌ام. همه ما به بازانديشي در كليشه ها نيازمنديم. چقدر اين شعر سهراب سپهري عميق است: من نمي دانم كه چرا مي گويند اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست. گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد. چشمها را بايد شست. جور ديگر بايد ديد.

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید