میم مثل مادر

از زمستان امسال معلوم بود که به زودی نوبت این یادداشت هم خواهد رسید. از وقتی که به مشهد آمدم هر سال زمستان مهمان ما بود. ولی سه چهار سال بود که نمی آمد. بالاخره امسال با اصرار زیاد من و بچه ها آوردیمش. از اواخر مهر اومد تا اواسط اسفند. احوال جسمی اش بسیار متغیر بود. آسم، نارسایی قلبی و فشار خون بالا در هفتاد پنج سالگی. اگرچه اساسا نشد یک هفته مداوم حالش خوب خوب باشد، ولی روزهای خاطره انگیزی داشتیم با هم. وقتی موقع رفتن به فرودگاه بدرقه اش می کردیم من بوضوح می دونستم که این آخرین بدرقه اش توی مشهده.
عید که شمال رفتیم حالش کمی مساعد بود. برگشتنی که خداحافظی می کردیم یه حس درونی به ام می گفت این آخرین خداحافظی ماست. نرمه گونه هاش، وقت بوس خداحافظی صبح زود دوازدهم فروردین به خوبی یادمه.
شنبه گذشته زنگ زدند که توی سی سی یو بستری شده. سکته مغزی و دیابت و نارسایی کلیوی و در عرض سه روز زخم بستر هم به مشکلات قبلی اش اضافه شد. سه شنبه صبح رسیدیم بیمارستان انزلی. اونی که رو تخت بود هیچ چیزی اش شبیه مادر من نبود جز آبی چشماش. نمی دونم چطور شد که عصر سه شنبه حالش عادی شد. رو چهارشنبه هوشیاری کامل داشت. حرف زدیم و شوخی کردیم. خوشحال بودم. جالب بود در همان اوضاع و احوال از من و بچه ها گلایه رد چرا درس و کلاس رو ول کردین اومدین اینجا. یه وقتی دکتر داخلی ازش سوال کرد حاج خانوم از بهشت چه خبر؟ جواب داد خبر خییییییییییییلی خوب. جالب بود واسه ام. اعتماد به نفس اش برای من همیشه الگو بود. به عنوان مثال با اینکه فارسی رو خوب بلد نبود ولی غیر ممکن بود دوست یا آشنایی به خانه ما بیاید و مادرم با او سر صحبت باز نکند. گاهی اوقات دقت که می کردم می دیدم نصف عبارتهایی که می گوید تالشی یا ترکی است!
اما از عصر پنج شنبه مجددا حالش بد شد. هوشیاری اش رو کامل از دست داد. نه حرفی نه حرکتی. فقط چشماش باز بود. فایده ای نداشت. شنبه صبح که رفتم با مسئولیت خودم گواهی ترخیص اش رو امضا کردم ببرمش خونه خودش تمام ابرای آسمون دلم بارونی شد. احساس گناه نمی کردم. دکترها به مسئولیت حرفه ای شان عمل می کردند. آنها تا آخرین نفس تلاش شان رو می کردند. ولی چه فایده ای. تلاش برای طولانی شدن شکنجه. اینجور جاها پزشکی به بن بست می خوره. تمام این روزها ذهنم درگیر حق انتخاب مرگ بود. جامعه سنتی حق انتخاب شکل مردن و زمان مردن را از آدمی گرفته است. ما بر اثر فشارهای شدید هنجاری موظفیم فقط همان شکلهایی بمیریم که جامعه مجاز می داند. جالبه که شکنجه این فشارهای هنجاری از شکنجه بیمار محتضر هم بیشتره.
بردیمش خونه. نمی دونستم که چقدر باید شمال بمونم. کلاسامو چکار می کردم. هیچ کس نمی دانست چه بگوید. دست به دامن دوست عزیزم شدم. با خدا مشورت کرد و قرار شد من با بچه های به سمت مشهد راه بیافتم. خدا حافظی کردیم. اشکی باقی نمونده بود. دیروز ظهر رسیدیم مشهد. عصر وسط کلاس آمار پیام گذاشتند که روح مادرم نجات پیدا کرد و پر کشید به آسمون و من خوشحال شدم. خوشحال بابت رهایی از شکنجه درد. و امروز عازم شمالم. دیگه توان رانندگی ندارم. باید پرواز کنم.
توی بیمارستان بخش سی سی یو روبروی بخش زایشگاه قرار داشت. یاد کتاب زندگی های بسیار استادان بسیار که عید خوانده بودم افتادم. هیچ کس نمی میرد.
این عکس از آخرین عکسایی است که ازش گرفتم. روزای آخر برده بودیمش حرم. این عکس برای من خیلی زنده است. لبخندش کار سوسوی منه که به زبان محلی گفت کو چمون را (قربون آبی چشمات).

از همه دوستای عزیزی که با تماسها یا پیامهاشون منو توی این چند روز همراهی کردند، ممنونم.

اشتراک گذاری:

1 دیدگاه

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

دیدگاهتان را بنویسید