نتيجه گيري اخلاقي

يكي از شاگرداي عزيزم (يه مجنون) با چشماني پر از اشك آمد پيشم و پس از شرح قصه جانسوز ارتباطش با ليلي خانوم گفت مي خواهم مستقل از او زندگي كنم. من تا حالا وابسته مطلق به او بودم ولي مي خواهم از اين به بعد مستقل باشم. به اش گفتم احوالات شما دو نفر را مي توانيم به مثابه دو تا متغير در نظر بگيريم. مثلا اگر من حس و حال شما دو تا را 90 بار ثبت كرده باشم . قبلا حال شما دو تا به شكل جدول زير بود:

حال ليلي جمع
غمگين معمولي شاد
حال مجنون غمگين 29 0 0 29
معمولي 0 31 1 32
شاد 0 1 28 29
جمع 29 32 29 90

يعني اگر او غمگين بود شما هم غمگين و اگر او شاد بود شما هم خوشحال بوديد. انگار نه انگار كه شما هم از خود اراده اي داريد اين او بود كه حس و حال شما را تعيين مي كرد. شما مدتي طولاني وابسته مطلق بوديد.

ولي الان كه حس و حال شما را دارم ميبينم احساس مي كنم شما فقط خيال مي كنيد كه مستقل شده ايد. در حاليكه وابستگي شما شكل معكوس پيدا كرده است يعني:

 

حال ليلي جمع
غمگين معمولي شاد
حال مجنون غمگين 0 0 29 29
معمولي 7 31 5 43
شاد 28 0 0 28
جمع 35 31 34 90

وقتي شما از غم او شاد و از شادي او غمگين بشويد باز هم اين احوالات اوست كه حال شما را تعيين مي كند (منتها به صورت معكوس). اين وضعيت به معناي مستقل شدن نيست. من اين حالت را نوعي بيماري مي دانم و اوج اين بيماري وقتي است كه منحني حالت J وارونه پيدا كند. يعني شما با ذره اي وخيم تر شدن احوالات او بطرز وحشتناكي خوشحال بشويد.

 

شايد بهترين حالت استقلال يعني وضعيت زير باشد:

حال ليلي جمع
غمگين معمولي شاد
حال مجنون غمگين 0 0 0 0
معمولي 0 0 0 0
شاد 30 30 30 90
جمع

يعني تو شاد باشي و از زندگي ات لذت ببري فارغ از اينكه او شاد باشد يا غمگين. در اين وضعيت بود و نبود او و حس و حالش در تو تاثير ندارد. اين يعني استقلال. حالا اين تو هستي كه بايد تصميم بگيري استقلال به اين معنا خوب است يا نه.

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید