نگاهی ديگر

يكي از دوستان عزيزم در غم پدر سوگوار بود. رفتم پيش اش و احساس كردم او هم مثل هر سوگوار ديگري دارد خاطرات گذشته را ورق مي زند. من فكر مي كنم همه ما در چنين شرايطي احساس مشابهي داريم همه مي گرديم تا آخرين خاطره مان را از طرف مقابل به ذهن بياوريم. همه به دنبال آخرين ديدار، آخرين مواجهه، آخرين گفتگو هستيم. بيشتر وقتها مي گرديم تا ببينيم نكند خاطر آن عزيز را رنجانده باشيم. مي دانيد من توي اين تامل چه نتيجه اي گرفتم. نتيجه گرفتم ما هر وقت به كسي مي رسيم و با او همصحبت مي شويم يا حتي از كنارش رد مي شويم بايد طوري رفتار كنيم كه گويي هيچوقت او را نخواهيم ديد. اين نگاه اگر در ما دروني بشود ازار ما به هيچكس نخواهد رسيد. در اين حالت عشق آدم نسبت به همنوع متكثر مي شود. اساسا نگاه ما بايد به تمامي اشياء پيرامون و به تمامي لحظات زندگي مان همينطور باشد. هيچ لحظه اي تكرار نخواهد شد. حالا مي فهمم كه چقدر اين شعر سهراب عميق است كه چشمها را بايد شست. جور ديگر بايد ديد.

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید