و فكر كن كه چه تنهاست

و فكر كن كه چه تنهاست

اگر كه ماهي كوچك

دچار آبي دريای بيکران باشد.

سخنراني آقاي دكتر ملكيان رو در باره تفاوتهاي انسان امروز و ديروز گوش مي دادم خيلي خيلي خيلي لذت بردم. وحشتناك. اين آدم خيلي خيلي جالب صحبت مي کنه. همه حرفاش برام جالب بود. اين يكي اش جالب تر. يه جايي گفت: دردهاي انسان امروز با انسان ديروز متفاوته (البته با اين توضيح مکرر که من نمی خوام بگم عقايد انسان امروز همه اش خوبه). و به همين دليل ديني رو ترجيح مي ده كه به اين دردها پاسخ بدهو اساسا معلوم هم نيست كه هميشه پايبند يك دين خاص ثابت باقي بمونه. شايد بعد از مدتي به اين نتيجه رسيد كه يك دين ديگه يا حتي علم امروزين بهتر اون درد رو درمان مي كنه. انسان ديروز درمان سردرد و چاره مشكلات خانوادگي اش رو هم در دين دنبال مي كنه. ولي انسان امروز براي اين دردها راه ديگه اي پيدا كرده. بنابر اين دين اگه بخواد براي انسان امروز جذاب و ماندگار بمونه بايد متناسب با درد انسان امروز باشه. يكي از دردهاي انسان امروز درد تنهاييه. اين درد رو از وقتي كشف كرده كه متوجه حبً ذات در آدميان شده. يعني از وقتي متوجه شده هر كسي خودش رو بيشتر از ديگران دوست داره احساس تنهايي شديد مي كنه. مخصوصا وقتي اين كشف مربوط به نزديكترين آدمهاي دور و برش باشه. همونايي كه بيشترين ادعا رو در زمينه دوست داشتن نسبت به او داشته اند. داشتم به همين جمله فكر مي كردم. كه چرا كشف اين حب ذات اينقدر رنج آوره. جالب بود. انسان جديد از حب ذات ديگران بدش مي آد. چرا؟ چون خودش هم حب ذات داره. خودخواهي از اين بيشتر. اينكه هركسي خودش رو كمتر از ما دوست داشته باشه الاً خود من. اگه چيزي بده چرا فقط براي ديگران؟ اگه چيزي خوبه چرا فقط براي ما؟

 

باز باران با ترانه

جمعه پيش رفتيم جاغرق. بعد از مدتها گفتم كمي زود راه بيافتيم. ما خيلي وقته كه فقط شبهاي طرقبه و شانديز رو مي بينيم. يكبار هم كه شده زودتر بريم. رفتيم و لي اصلا احساس خوبي به ام دست نداد. يه عالمه خاك رو برگ درختا نشسته بود. صدای خس خس سينه همه شون رو می شنيدم. احساس مي كردم دارن خفه مي شن. دلم براي اون همه شاخ و برگ سوخت. با حسرت بارون برگشتم و خوابيدم. فرداش (شنبه) يه بارون حسابي باريدن گرفت. وحشتناك ذوق زده شدم. خدايا مرسي.

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید