پارادوکس هجران

من دوستاني رو مي شناسم كه به شدت دچار رنج دوری و هجران هستند. دارند از دوري عزيزانشان دق مي كنند. بعضي ها حاضرند حتي اگه شده يكبار اون عزيزشون را خواب ببينند. بعضي ديگه به يه يادداشت كوتاه قانعند. و يكبار نگاه كردن يكبار تماشا براي بعضي ديگر كفايت مي كنه. و بالاخره بعضي ها به يكبار صحبت كردن، در آغوش كشيدن و بوسيدن ديگري قانع اند. همه اينها يقين دارند كه اگر يكبار اين اتفاق بيافته ديگه هيچ آرزويي ندارند. غافل از اينكه اين نياز سيري ناپذير به بودن با عزيزان هيچوقت ما رو رها نمي كنه. اتفاقا هر دفعه نسبت به دفعه پيش شدتش بيشتر مي شه. اگر آخرين بار فقط از دور او را ديده ايم اين بار مي خواهيم از نزديك تماشايش كنيم. اگر آخرين بار فقط دو دقيقه فرصت داشتيم اين بار مي خواهيم دو ساعت بشود. جالب اينجاست كه هر چقدر لذت آخرين بار بيشتر بوده باشد، شدت هجران و تلخكامي و بي صبري بيشتر است. وقتي خوب به احوال اين دوستان دقت مي كنم احساس مي كنم كه همه آنها مي خواهند آن عزيزشان هميشه كنارشان باشد كاملا مال خودشان باشد. انگار مي خواهند خودشان را بشكافند او را در خودشان جابدهند تا هميشه و همه جا با هم باشند. غافل از اينكه نياز به داشتن با داشتن ديگران خاموش مي شود و نوعي افسردگي به سراغ آدم مي آيد كه چرا اين عزيزي كه من اينهمه مدت دنبالش بودم اوني كه فكر مي كردم نيست. اينجاست كه افسرده تر از هميشه به جستجوي ديگري ادامه مي دهند. آدم اگه به مكانيسم رضايت و نارضايتي خودش آگاه باشد هيچوقت به دنبال تصاحب كامل ديگري نخواهد بود. شوق وصل از خود وصل زيباتر است.

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید