پرستش

من از اين شعر سهراب بطرز وحشتناکی لذت می برم. در عمق روح و جانم نفوذ می کند. معنويت شگفت انگيزی در اين عبارات نهفته است. من وقتی اين شعر را می خوانم آن را می شنوم. صدای نافذی آن را در گوشم زمزمه می کند احساس می کنم پوستم حسابی از مه مرطوب شده است.

و من می رفتم، می رفتم تا در پايان خودم فروافتم

ناگهان، تو از بيراهه ی لحظه ها، ميان دو تاريکی، به من پيوستی

دستم را به سراسر شب کشيدم،

زمزمه نيايش در بيداری انگشتانم تراويد.

ما چه مي پرستيم؟ پرستش يعني چه؟ يعني اوج و نهايت شيفتگي نسبت به يك چيز يا كس؟ آنقدر زياد كه عكس اش يا مجسمه اش در گوشه اي از اتاق به زيباترين شكل ممكن مزين شده باشد؟ آنقدر مقدس و عزيزكه هيچكس را ياراي نزديك شدن و چون و چرا كردن نسبت به او نباشد؟

بتها فقط در بيرون از ما نيستند. بتهاي درون وحشتناكترند. هر فكري كه در حصار تعصب محصور باشد ميتواند بت باشد. هر انديشه اي كه به جاي آرامش و آسودگي توليد نگراني كند بت است. بت پرستي از وقتي آغاز شد كه‌آدميان به اين نتيجه رسيدند كه حقيقت مطلق نزد آنان است و راه را بر انديشه هاي ديگري كه ممكن بود جلوه اي از حقيقت در خويش داشته باشند بستند. مطلق گرايان هميشه در هراس از انديشه هاي جديد به سر مي برند. تا مبادا بنياد پوشالين بتخانه شان فروريزد. روز بروز حلقه همراهانشان تنگتر و تنگتر مي شود. در بيقراري مداوم زندگي مي كنند. آنچه قرار است براي آدمي آرامش بياورد در درهاي بزرگي نهفته است كه بر آفتاب روز بروز نوشونده حقيقت هميشه بازند. درهايي كه گذرگاه آرامشی ابدي هستند.

صبا کوچولو در مراسم خودافطاری پژوهشکده.

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید